محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

meta's twins

بدون عنوان

سلام به همگی.الان دارم با گوشیم مینویسماز دست این وروجکا که اگه لپ تاپ رو روشن کنم ولم نمی کنن.خیلی رفتارهارو یاد گرفتن.د.طهورا شیطون تر شده.دست می زنه.وسیله از برادرش میگیره و ده فرار.بعدش به من نگاه می کنه.گاهی که دعواش می کنم سریع میاد سمتم و منو بغل می گیره و می خنده.اگه پستونکش رو برعکس بذاری با دستش درست می کنه.دندون نداره.می دونه چطور لج داداشش رو دربیارهواسه عید لباسش با من ست هستش.هر دو شلوار کتون ارتشی با بلوز تیکه دوزی داریم.خانم شده واسه خودش.کارتون نگاه می کنه.و در شیز خوردن با داداشش رقابت داره.
18 اسفند 1391

ببخشید

سلام.دوستون دارم.دیر وقته.تو محل کارم.خونه اینترنت قطعه.فقط خواستم بگم خوبیم.و زود میایم.بووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسس. ناناس های منم فدایی تر دارن می شن.به وب عسلیای شمام سر می زنم.وقتی اینترنت خونه وصل شد.کلی واسه دوست های خوبم کامنت می ذارم.
3 اسفند 1391

منو روز

برنامه زندگی و غذاهایی که بچه ها : بیدار باش: محمد 9:00 و طهورا از 7:00 تا 8:00 بلافاصله پی پی پی  9:00 فرنی یا حریره بازی و پی پی و خواب 11:00 سوپ یا پوره سیب زمینی یا پوره برنج یا تخم مرغ فیلم آموزشی و بازی شیر مادر خواب 15:00 میوه(سیب -گلابی)بصورت کمپوت یا بخارپز یا رنده پی پی بای بای مامانی رفته سرکار خواب 17:00 سوپ یا نان سنگگ با آب جوش یا سرلاک یا تخم مرغ 20:00 ته مونده هر چی مونده پی پی 22:00 میوه (موز شیر مادر خواب آب سیب یا هویج در طول روز داده می شود.و شیر مادر بر اساس میل و در هنگام خوابیدن در روز و شب صرف می گردد.             ...
17 بهمن 1391

خانواده آقای گرفتار

دختر که می گن همینه. اه. خانم.عسل.ناز نازی مامان حالا دست میده.گریه نمی کنه.تا مامان رو می بینه می خواهد بیاد بغلش.عاشق باباییشه.زور داره اما با سیاست.وسیله از داداشش قاپ می زنه و در می ره که هیچکی خبر دار نمی شه.سرش به بازی خودشه و می تونه با دست خودش پستونکش رو برداره و به دهان بذاره.دندونگیرش جز لاینفک وجودشه .حتی تو خواب.از 7 ماهگی داره 4 دست و پا می ره و حالا تقریبا"9 ماهه است رو دو تا پا میشینه و می ایسته واسه چند ثانیه.امان از روزی که کاسه دست کسی ببینه که قیامت می کنه و می خواهد غذا بخوره.گلاب به رو تون روزی کم کمش 5 بار پی پی می کنه.اصواتی شبیه مامام و بابا می گه و با صدای جیک جیک ریسه می ره.تا ببینه داداشش داره شیر می خوره میاد س...
17 بهمن 1391

من آمده ام تو را ببینم بروم ......

وای وای وای....... سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.من اومدم.بالاخره.چقدر خوشحالم.تازه الان داشتم تراکنش بانکی انجام می دادم دل و زدم به دریا از خوابم گذشتم.شادم.مثل یه بچه. شماها خوبین.مرسی از اینکه بهمون سر می زدین.فوق العاده سرم شلوغ بود.با مریضی بچه ها دست و پنجه نرم می کردم.کلی حرف دارم.از گریه ها،شادی ها ،بغل هاو...... برو که رفتیم. والا همه چی از شب یلدا شروع شد و ناراحتی من از اینکه آقامون اینا  هنوز بهم چیزی نگفتن که برناممون چیه.یعنی به حرف خودش یادش رفت و مادر شوهر عزیزما نیز سخنی به میان نیاورد چون آقامون بهشون گفته بود نپرسن چون خودمان تصمیم می گیریم چه کنیم و نمی دونم چی شد که در هر صورت شد و با چشم و ابرو...
17 بهمن 1391

عکس

این چند تا عکس رو خاله مونا(دوست مامانی)ازتوم گرفته.ببین چطور زل زدن به کارتونی که دوربین پخش می کنه . ((طهورا:یعنی اینی که می بینم راسته؟ محمد:آره بابا من قبلا"دیدم))حالا چی رو؟خدا می دونه ((طهورا:مردم از خنده. ((محمد:خواهر جان ببین مامان چی می گه؟ طهورا:مامانی یه دقیقه دستم رو ول کن الان میام)) ...
13 آذر 1391

شرح در تصاویر

بهتون گفتم قبلا" که شما هر کدوم مسیر خودتون رو دارین وسرنوشت خودتون.ولی با در کنار هم بودن بهتر می تونین سختی هارو پشت سر بذارین.و تاثیر گذار باشین.مثل مسیر بردن شما به دکتر.تو سالن وقتی شما با هم باشین توجه همه رو به خودتون جلب می کنید.ولی وقتی تنها می رید این توجهات کمتره.دوستون دارم.بریم سراغ عکس های دو نفره در ادامه مطلب تقریبا" مال 4.5ماهگی شونه یعنی اینقدر خسته؟ ...
12 آذر 1391

دوران نقاهت

بمیرم واستون.البته واسه خودم هم بمیرم.سه هفته تمام بی خوابی همراه با سرما خوردگیم رو بدون استراحت پشت سر گذاشتم.اول محمد رو بردم دکتر.تب کرده بود .دکتر گفت مادر زودتر علائم بیماری رو درک میکنه.فعلا"مشکلی نداره.سه روز بعد طهورا سرما خورد.اینبار طهورا رو بردم.خدارو شکر زود بردمش و جدی نشد.به دکتر گفتم به پسرم هم همین دارو رو بدم؟گفت:خودت می دونی.کاش می بردمش. شب خوابونده بودمش که دیدم بیدار شده.شیر بهش دادم خوابش برد اما سرم رو پایین نذاشته بودم که دوباره بیدار شد.شیر خشک دادم باز تکرار همون ماجرا.بلند شدم که بغلش کنم دیدم پسریم داره تو تب می سوزه و لج افتاد و شروع به گریه کرد.سریع لباسش رو در آوردم و استامینوفن دام بهش.روپام گذاشتم و بالشت تب...
12 آذر 1391

در این چند هفته چه گذشت

عزیرای من سلام.ببخشید که دیر به دیر واستون می نویسم.آخه سرم شلوغه.البته تنبلی جای خود دارد.قصد می کنم شب ها واستون بنویسم اما از مریضی به اینور شما ها شب ها بزور می خوابین و من و بابایی و مادرجون و البته عزیز و بابا بزرگ در تب و تاب خوابوندن شما.دلبرای من الان دیگه غذا می خورین.فرنی و حریره رو دوست دارین اما سوپ زیاد به مزاج محمد پسری خوش نمی یاد.البته برنامه غذایی تون رو واستون می ذارم.الان که دارم می نویسم.طهورا خانم شما بیدار شدی و داری با خودت حرف می زنی و محمد هم مثل همیشه داره تو خواب گریه می کنه.برم تا لجش در نیومده.فعلا"
12 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد